تبليغاتX
once upon a time .....

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 
 

 

 
 

دادن پيغام خصوصي ممنوع !!!‌حتي شما !!!

 
       

 
 

               

 
 
  آرشيو مطالب

هفته دوم فروردین 1391

هفته اوّل بهمن 1390

هفته چهارم آذر 1390

هفته دوم شهریور 1390

هفته چهارم مرداد 1390

هفته سوم تیر 1390

هفته اوّل تیر 1390

هفته سوم خرداد 1390

هفته دوم اردیبهشت 1390

هفته چهارم فروردین 1390

ادمه ی آرشیو ماهانه

 
  لینک دوستان

 

قالب وبلاگ

استخاره

ياد آن ايامي كه در گلشن صفايي داشتيم !!‌وستلايف فن ها خوب ميدونن !!!

فرشته ي روي زمين :*‌مهتاي نازنينم :*

!!!!!!!!عشقولانه تا حدودی ممنوع!!!!!!!!

هواداران منچستر

صفحه شخصی من در یاهو

گاه نوشته های یک میلاد

تويیتر من

وبلاگ طرفداران كلدپلي

وبلاگ طرفداران u2

غريبه يا آشنا !؟؟!؟؟!؟(شيرين جون يحتمل !!!!‌:-S)

سهراب سپهری

....stereo love....

پسر خوب...!؟

يادآور بهترين خاطره هام....

آشپز ژولیت زنی‌ از ایران

لذت آشپزی

آشپزخانه الی گولو

نوشته های حقیقی

قالب بلاگفا

 


  درباره وبلاگ



به سراغ من اگر مي‌آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من


ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد .
ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم.
ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالاي سر تنهايي است


هيچ اگر سايه پذيرد من همان سايه هيچم

hrm.acidburn@yahoo.com

 
  پیوند های روزانه

يگانه و نسترن :*

نشاط :*

تمام پیوند های روزانه

 
  مطالب پیشین

شروعه جدید

چون درختی در زمستانم

پ.ن 3

آشفته .....

ميرسمممممممممممم

مرگ....

فصل جديد !!!

وقتشه نزاريم كه يه دلال بگه دل چند ......

خیلی خوبه و خیلی بده !!

غصه رو بي خيالش .......................

خرد گم کرده ام شاید ....

پرواز را فراموش كرده ايم ....

از زندگیتون چی فهمیدین؟؟؟

يادم باشد حرفي نزنم

پروژه ي جديد

 
  تبلیغات


تبلیغات



  آمار بازديد

:: تعداد بازديدها:
:: کاربر: Admin

 


  شروعه جدید
 
خیلی مدت بود که میخواستم یه چیزی بنویسم اما موقعیتش نبود اما ایده اش بود !!!
یا ایده اش بود حس و حالش نبود

خدا وکیلی جور کردن ه موقعیت واسه بلاگ کردن خیلی سخته

حرفایه زیادی رو باید مینوشتم که پاک نشه اما ننوشتم !!!


فقط میخوام بگم ساله مزخرفه 89 و 90 گذشت !!! و آدمای کثیفشو از روزگارم پاک کردم فط خاطراتشون مونده !!
رفتن و کنار زده شدنشون رو دسته خدا که همیشه همراهمه میدونم !!!!


فک میکنم شروعه جدید بهتر از بقیه باشه !



نوشته شده توسط كيميا در چهارشنبه نهم فروردین 1391

 



  چون درختی در زمستانم
 
.......

....

...

“چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی 
هر چه برگم بود و بارم بود 
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود 
هر چه یاد و یادگارم بود 
ریخته ست 
چون درختی در زمستانم 
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود 
دیگر کنون هیچ مرغ پیر یا کوری 
در چنین عریانی انبوهم ایا لانه خواهد بست ؟ 
دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش 
با امید روزهای سبز اینده 
خواهدم این سوی و آن سو خست ؟ 
چون درختی اندر اقصای زمستانم 
ریخته دیری ست 
هر چه بودم یاد و بودم برگ 
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن 
برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن 
یاد رنج از دستهای منتظر بردن 
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن 
ای بهار همچجنان تا جاودان در راه 
همچنان ا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر 
هرگز و هرگز 
بربیابان غریب من 
منگر و منگر 
سایه ی نمنک و سبزت هر چه از من دورتر ،‌خوشتر 
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو 
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من 
همچنان بگذار 
تا درود دردنک اندهان ماند سرود من” 
 مهدی اخوان ثالث

 

پ ن ۱:

گاهی آدما برای به دست آوردن یه چیز دنیایی رو دگرگون میکنن !!!
خودشونو تو باتلاقی میندازن با فکر مثبت و قویه اینکه من میتونم خودمو سالم از اینجا در بیارم !!!

کاریه که هر کس تو زندگیش حداقل یه بارو انجام میده !!!
از متن و نوشتار که بگذریم صدی نودتاشون به این نتیجه میرسن که نه !! مث که نمیشه !!

از این نودتا !

صدی هفتادتاشون میگن خدایا تو که میدونستی چی میشه ! می دونستی من نمیتونم از پسش بربیام چرا کمکم نکردی چرا اصن گذاشتی برم و ....

از این هفتادتا !
صدی چهلتاشون به این نتیجه میرسن که باشه حالا که شد بزار حداقل تمومش کنم !!!!

از این چهل تا !!

صدی هنر کنن بیست تاشون به یه جایی برسن و واقعا به سر منزل مقصود راه پیدا کنن.....

 

اینجاس که آدم با خودش میگه !!

آخه انسان ...

آخه بشر....

آخه اشرف مخلوقات ...

خیرسرت اون مغز تو اون سر به چه کار آید ؟!

 

 

الان دقیقا من تو قسمت هفتاد تایی هام .......

 

 

پ ن ۲:

محرم وصف اومد و رفت...

امسال هم زنده بودیم ....

امسال زنده بودیم اما چقدر درکس کردیم سوال بزرگتریه که هر کسی توی دلش میتونه به خوبی بهش جواب بده !!!!

 

پ ن ۳:

خدایا...

الهی من قربونت برم ......

گمشده ی بقیه رو سر راه من قرار نده !!!!!!!!!!

 
 


نوشته شده توسط كيميا در سه شنبه چهارم بهمن 1390

 



  پ.ن 3
 
چه ترم سخت و پیچیده ای داره بهم میگذره !!!!!

خودم دارم با تمام وجود حس میکنم که خسته شدم از همه چی !!!

انرژیم عجیب تحلیل رفته .....

خوش میگذره !!
با همه ی سختی هاش !!!
هم آمار رو دوست دارم این ترم هم نرم افزار رو !!!
شاید گاهی تنبلی بزنه تمام هفته ام رو مث کووالا ول بگردم و تا به تختم رسیدم بخوابم اما بازم هر جور حساب کنی جفت رشته ها رو دوس دارم !!!

با اینکه سخته مچ کردن کلاس های دو تا گروه که حتی مدیر گروهاشون هم دیگه رو به رسمیت نمیشناسنگاهی هنگ میشه برنامه هام !!
این واحد با اون آزمایشگاه اون کلاس با این حل تمرین و ...

اصن یه وضعی :دی

سلامتیه عمو ها و رفیقایی که تا هستن آدم نفسش تنگ نمیشه حداقل ......

سلامتیه یه مرد که میشه بهش تکیه کرد و باهاش آروم بود ....

 

اینایی که بی مقدمه رفتم پیش پی نوشت بود :دی

اصنشم که دوس داشتم مگه چیه :دی

حس داشتم غر بزنم :پی

اصنشم که فقط خودم عموهای خوب دارم هیچ کس دیگه نداره :پی

همه بامعرررررررررررررررررفتتتتتتتتتتتتتیکی از یکی آقا تر و با شخصیت تر و باحال تر :پی

 

 

پ.ن ۱:

چهارشنبه ی گذشته حال یه نفرو عجیییییییییییییییییییییبببببببببببب گرفتم :دی

بسی حال داد :دی تخسم خودتونین :دی

پسره جو داشت فک میکرد دیگه خیلی بار ش ه :دی

دو بار که دید برنامه نویسی رو بقیه هم به جز اون بلدن این :  شد :دی

 

 

پ.ن۲ :

الان ک میبینین اومدم آپ کردم :دی و دارم چراپیت مینویسم به خاطره اینه ک سلف خراب شده ساعت شش و نیم باز میشه  بیرجندم که الان استخوان آدم میترکه بره بیرونتو دانشکده ی رفقای علم پایه اومدیم نت !!!

 

نیس همش کلاسم زحمت میکشمواسه همون

 

 

پ.ن ۳:

یه بنده ی خدایی و داداش جونش که یه زمانی از بده روزگار به من نزدیک بودن به خاطر خرییییییییییییتتتتتتتتتتتت من ک اصلا کتمانش نمیکنن انگار نمیخوان دست از سر کچل من بردارن ....

به خدا دیگه اعصاب دیدن اسمتون رو هم دارم.....

این بلاگفا هو که مث یاهو و فیس و تویتتر بلاک نداره که دیگه کامنتهاشون رو نیاره برام دیگه کفرم داره در میاد !!!!

بس ام ه دیگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

تو روووووووووووووووووووووو خدددددددددددااااااااااااااااااااااا

راحتم بزارین !!!!

 

در پایان ......

خب رفقا !!!
آپ بی معنا و محتوایی بود همه ی حرف هام چراپیت بود همشو گفتم که همون پ.ن۳ رو بگم ......

 

سلامتی ه میلاد و مهر داد ی که زندگی ها رو تغییر میدن ....

بعضی میلاد ها .... دنیا ها رو تغییر میدن و بعضی مواقع گذران سختی های مقطع ها رو شیرین میکنن !!!

و بعضی اوقات مهر به آدم از آسمونش نعماتی میده که آدمی باید شکر گذار باشه ....

مهر داد هایی که زندگی رو شاد میکنن و انگیزه میدن زیاد نیستن ....

 

 

 

 

دست ه همه درد نکنه !!
از داداش کوچیک و آقا و عموها و رفقا و ... مرسی ام !!

 

راستی تولد عمو نه آذر بود :دی ولی فردا براش تولد میخوام بگیرم تولد عمو مباررررررررررررررررککککککککک

 

 

 

فعلنیااااااااااااااااااااااااا

 

 

 



نوشته شده توسط كيميا در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390

 



  آشفته .....
 

انسان هم دگردیسی دارد 

پوست می اندازد ... 

اما نتیجه، گاهی دیو می شود 

نه پروانه !




پ ن 1 :

سلامتي بدبخت....

دنيايي داريم پر از تناقض !!

آدم هايي رو ميبينيم كه پر از نفاق ان !!!

هممون خوب ميدونيم كسي كه داريم ميبينيم اوني نيس كه جلومونه !!


آدمهايي رو ميشناسم كه ادعاي روشنفكري و منطق ميكنن اما هنوز اونقدر بزرگ نشدند كه بتونن با كلام زير دستانشون رو توجيح كنن اونقدر آدم نشدن كه بفهمن فرق آدم با حيوان در توانايي كلام است وگرنه حيوانات هم توانايي دعواي فيزيكي رو دارن ...

آدمهايي رو ميبينيم كه دم از روانشناسي رشد ميزنن اما هنوز نميدونن تنبيه بدني جواب نميده !

آدمهايي رو ميبينيم كه هزار و يك مدل مدرك گروههاي علوم تربيتي تو پرونده اشون دارن اما هنوز با حرفهاي ركيك و زور راه خودشون رو هموار ميكنن !!!!


آدمي رو ديدم امروز كه به خاطر حق مسلم خدا داديش "انتخاب كردن" آنچنان زير بار شكنجه ي پدرش خورد شده بود كه قيافه اش آدم رو منقلب ميكرد .....

آدمي رو ديدم امروز كه تصوير آشنايي رو برام مغشوش نكرد بلكه تصوير اون آدم رو سياه كرد ...

آدمي رو ديدم كه ساعتها جلوي چشم خواهر و برادر كوچيكتر و مادرش زير بار كتك مونده بود كه پدرش يكي از نزديك ترين آشنايانم بود .......................


به سلامتي بدبخت كه دنيا ازش رو بر ميگردونه ....

به سلامتي ه بچه ي چهار ساله اي كه سالها پيش با سيم كنك ميخورد و الانم با كمربند ....

به سلامتي خدا كه نه ظالم رو ميبره نه مظلوم رو نجات ميده و همه ي اينا ميشه آزمايشاتش براي شناسايي قدرت تحمل ما ....




تا حالا خدا رو شكر كرديم كه مادر پدرمون باهامون راه اومدن !؟ شكر كرديم كه مادر و پدري داريم كه مارو ميپذيرن بدون اينكه با زور متقاعدمون كنن ؟! خدا رو شاكر بوديم كه عقل و درايتمون رو به كار گرفتيم نه بازومونو !؟! 

شاكر بوديم كه استعداد هايي داريم كه مادر پدرمون هم اونا رو دوست دارن ؟!

شاكر بوديم كه گاهي خدا از لب پرتگاه ها كنارمون آورده !؟

شاكر بوديم كه شكنجه نميشم ؟!

شاكر بوديم كه هميني ايم كه هستيم  !؟؟!؟!؟!؟؟!؟!



پ ن 2 :

خدایا اگه ازت غافل شدم خبرم کن ...

چند روز هست که دارم به اندازه ی شبیه بودنم فکر می کنم ....

و چند وقت هم  هست که مدام از خودم می پرسم چرا این جوری حرف می زنی ... چرا این جوری فکر می کنی ... چرا این جوری نگاه می کنی...

 اشتباه کردم . باید بعد از هر کدوم از این جمله ها علامت سوال بذارم !!!

و چند ماه هست که همش دلم می خواد بگیره ... الکی و کاملا بی دلیل. دوست داره هی غصه دار بشه و همش غصه بخوره . انگار از غم ناک بودن خوشش میاد!!!

و اين غمناك بودن چقدر آدم رو یاد نمناک بودن می ندازه !!! یه یاد چشمهایی همه تر....

و امروز کاملا رسمی نشستم و به ناهنجاري هاي درونم فکر کردم .... .

و در این دادگاه منفرد از خودم پرسیدم : كيميا ... آدم بودن یعنی چی؟؟؟

وای که بعضی وقتا چه سوالای سختی می پرسی دختر....

 آدم بودن ؟؟؟؟

و بعد به آدم بودن فکر کردم ..  به اینکه ... اینکه من چقدر ادمم و چه زمان آدمم؟؟؟

و باز  مساله سخت تر شد...

به همه ی جمله های خوشکلی که درباره ی ادم بودن شنیده بودم فکر کردم. سعی کردم هر چی در این مورد میدونم به خاطر بیارم . سعی کردم ...

می گن اخلاق مطلقه.... نه نسبی. و من اینو قبول دارم ولی آدم بودن چی؟؟؟

 بعضی وقتا از خودم عصبانی میشم ... یکی نیست به من بگه تو که داشتی زندگی می کردی ... حالا چه وقته بر هم زدن آرامشت بود؟؟؟

ولی نه ... مهمه ... مهمه که ادم باشم !!!

دوباره به خودم فکر کردم و به تفکراتم و به رفتارم و به اعتقادم و به خودم با همه ی باورهام ...

و به قورباغه هایی که ...

و به مارمولک زشت فراری...

و به شاپركاي مظلوم....

وبه خروسي كه پختم تا ازش اسكلت بسازم ....

و به مرغي كه از بالكن پرتش كردم....

و به ماهي عيد سال جاري...  

و به اینکه...

به اينكه  چرا من مثله بقیه ی دخترا از سوسک نمی ترسم؟؟؟!!!

بعد یهو همه چیز با هم قاطی شد....

سوسک و قورباغه و مارمولک و چاقو و کشتن و نترسیدن و...

اون وقت دلم خواست جیغ بکشم....

چون برای یه لحظه فکر کردم نکنه به خاطر این کارا و به خاطر این فکرا از ادم بودنم فاصله گرفتم ؟؟؟

و قبل از اينكه جيغ بكشم دلم واسه خودم سوخت...

يادم اومد از اون روزي كه به حرف يه آشناي قديمي فكر كردم و گفتم با خودم كه ديگه به اين چيزا فكر نمي كنم ...

ولي ...

ولي من عذاب وجدان دارم واسه همه قتلايي كه مرتكب شدم ...

اين اولين اعتراف رسميه منه !!!

مي بيني اين موجود كه اسم خودش رو گذاشته آدم چقدر شده بي رحم ...

مي بيني...

يكي نيست از من بپرسه چطور دلت اومد جون يه جوندار رو بگيري ...

يكي نيست؟؟؟:(

همه چيز به نام علم ...

همه چيز در راه علم ...

همه چيز به پاي علم .

من كه بي گناهم !!!!

اينو همه ي قاتلان علم پيشه مي گن ...

چند وقت بود ياد گرفته بودم خودم رو ببخشم ...

ولي اين وجدان گاهي خيلي بي قرار مي شه ....

كاش ...(نه فكر نكني مي خواستم بكنم  كاش وجدان نبود !!!)

حالا با وجود همه ي اينا ...

من دارم تمرين مي كنم آدم باشم ولي حيف كه باز اين كار  رو به روش خودم انجام ميدم ...

تعريف ديگران از آدم بودن به كار من نمياد. بد عادتي دارم ...

مزه ي همه چيز رو بايد بچشم ...

و امروز مطمئنم كه به شماره ي هر آدمي راهي براي آدم بودن هست (چارچوب اين جمله رو البته دزديدم) ...

از اونجا كه ميگه : به شماره ي هر دلي ،عشقي هست...

فك كنم اينو توي كوير گفته ...

كيمي ؟؟؟دستت درد نكنه .... دزد هم كه هستي!!!!

يكي جلوي نوشتنم رو بگير ...   

مبادا چيز ديگه اي نمايان بشه !!!


خدايا من گناهكارم ...

اما گناه من با همه ي بزرگيش از لطف تو كوچيك تره ...

خدا نكنه مغز كسي كه داره مي نويسه آشفته باشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




نوشته شده توسط كيميا در شنبه دوازدهم شهریور 1390

 




 
 

 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by kimiyakonim This Template  By Theme-Designer.Com